رضا قليخان هدايت

963

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تا تو اى خضر عصر در شهرى * بنده را غول همدمست و قرين گاه دربان مارم از بر كوه * گاه مهمان مور زير زمين اى زمن خوش مرا مكن ناخوش * كه مكافات آن نباشد اين زين و مركب ترا مرا بگذار * تا شوم زين پيادگى فرزين شهپر جبرئيل مركب اوست * چكند جبرئيل مركب و زين مسكن خود گذاشتم به شما * مى چه خواهيد از من مسكين من به چشم شما كسى شده‌ام * ور نه كس نيستم ز روى يقين گرچه صد كار داشتم در مرو * از براى تو رفتم از غزنين حق به دست من و من از جهال * در ملامت چو صاحب صفين من ندانم كيم در اين درگاه * خلق در شاديند و من غمگين آرىآرى ز ضعف باشد اگر * گرد دوشيزه كم تند عنين من چه دانم جمال حضرت تو * خر چه داند جمال حور العين روح عيسى ترا چه جويى رنج * دم آدم ترا چه جويى طين گرچه از خوى بنده گرم شوند * خواجگان عجول كبرآگين همه صفراى خواجگان ببرد * ذوق اين قطعهء ترش شيرين و له ايضا الا اى خيمهء گردان به گرد بيستون مسكن * گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه در دامن چو كيوان قوى تأثير دهقان طبع بر گردون * چو تير و ماه ديوان ساز و رنگ‌انگيز بر برزن چو خورشيد فلك‌پيما چو برجيس دبيرآسا * چو بهرام سپه‌سالار چون ناهيد بربطزن همه داناى نادان‌وش همه تابان تارىدل * همه والاى دون‌پرور همه زن جوى مردافكن